سفارش تبلیغ
موسسه تبیان
.... فاصله ....
مدیر وبلاگ
 
.... فاصله ....
یا هیچگاه حس کبوتر نداشتم// یا خواستم پرنده شوم پر نداشتم//// تو بال و پر زدی و رسیدی به آسمان// من دست از حضیض زمین بر نداشتم//// تو جز جنون و عشق و خطر در سرت نبود// من جز سکوت و فاصله در سر نداشتم ......
آمار واطلاعات
بازدید امروز : 3
بازدید دیروز : 14
کل بازدید : 19357
کل یادداشتها ها : 24
خبر مایه

موسیقی


امروز اومدیم سرقرار همیشگیمون ، گلزار ......


خودتون میدونید که به جز اون دو نفر کس دیگه ای از اومدن ما پیش شما اطلاع نداره !!!


یقین دارم که دیدید چطور قطرات اشک از چشماش جاری بود و صورت نورانیشو شستشو میداد !! منم که هیچکاری نمیتونستم براش کنم، فقط به حرفاش گوش میدادم ! مثل همیشه ... و چقدر سخته .... !!








  

چندسال، هرکاری خواستم کردم، هرجور دوست داشتم رفتار کردم و اون دلسوزتر از مادر و پدر بالای سرم، که نه سایه سرم بود !! هروقت خطا میرفتم اونقدر قشنگ برم میگردوند و متوجه اشتباهم میکرد که شرمندش میشدم .. !!! به یاد ندارم حتی یکبارم که انتهای امتحان های زندگیم خودم تونسته باشم پیروز باشم و با افتخار به پشت سرم نگاه کنم !!! هرچه بود از خودش بود ... اول و آخرش ... اصلاً همه جا خودش بود ...


تربیتم کرد ... رشدم داد ... باران ربوبیتش رو بر سرم بارید ... تا رسوندم به جایی که تشخیص داد دیگه باید یکی از مهمترین امتحان های زندگیمو پس بدم ...!! جایی که لازم بود به حکم اختیار کار رو بسپره دست خودم و از دور نظاره گرم باشه ... !!!


و چقدر سخت بود اون روزهای انتخاب !!!


بین دل و عقل ... !!!


بین خود و خدا ... !!!


و چه سنگین بود بار بندگی رو به دوش کشیدن ... !!!


که اگه عشق نبود ...


اگه باور نبود ...


حتماً زمین میخوردم .... .


و حالا من موندم و این جاده ی پر پیچ خم جدید پیش رو  ...


بارها شده سردرگم ایستادم وسط راه ... !!! گاهی حتی خودمم برا خودم غریبه میشه !!! 


هنوز مبهوتم ... نمیدونم درست اومدم یا غلط ... !! هنوز یه غریبه ام توی این جاده نام آشنا !!!


فقط میدونم اینجا هم مثل همیشه، اول خودشه ... آخرهم خودشه ... اصلاً همه جا خودشه  ... !!!


و میدونم فقط اون دست گمشده ها رو میگیره و برمیگردونه جایی که بهش تعلق دارن .... !!!


اما ...


تعلق من کجاست ...؟؟!!












  

چندسالی میشه وقتی عطر بهارنارنج توی شهرمون پخش میشه ناخودآگاه خاطرات عروجتون برام تداعی میشه ...


و الان چند روز از سالگرد شهادتتون میگذره ... گرچه امسال توفیق نداشتم زیاد مهمون برنامه هاتون باشم ... اما علاقه و حب به شما برای امثال هیوا از جنس همون نور آشنای همیشگیه و هدیه ای  هست الهی .....


بارها و بارها خاطرات اون شب رو نوشتم و پاک کردم ... شبی که هیوا حتی لیاقت نداشت برکت وجودتون رو حس کنه ...


روزی که پدرش دوبرابر هر روز صدقه داد به خاطر خوابی که دیده بود و هیوا حتی از حضور توی مراسم جاموند ...


 و تحول عمیق بعد از اون اتفاق ....


یه تحول از جنس حول حالنا الی احسن الحال ...


که نورش بر سر خیلی های مثل هیوا تابید ....


نمیدونم شاید دوباره سعادتی نصیبم شد و گوشه ای از اون همه لطف الهی رو مزین سرای کوچیکم کردم ....




  

دیگه نمیدونم چی از زندگیم میخوام ... رنگ برنامه ریزی هام تغییر کرده ... نمیدونم چی درسته چی غلط !!!


فقط دارم میرم .... با زمان با عمر ...


اما یه چیز برام مونده ... حاضرم هرکاری برای رسیدن بهش انجام بدم ... حتی اگر هم نرسم نمیخوام از جاده ش خارج شم ... اونقدر میرم بلکه انتهاشو ببینم ... حتی اگر بارها بلغزم ، زمین بخورم ،بیراهه برم، دوباره برمیگردم .... حتی اگر ازم چیزی نمونه ... نه جسمی نه روحیه ای نه خودی ...


پس بیخیال زندگیم و رویاهام و برنامه ریزی هام ...


خدایا اگر تو دستم رو نگیری همه چیز رو باختم !!! تو هدایتم کردی ... تو دستمو گرفتی ... واسطه هات رو خودت سرراهم قرار دادی ... همه چیزم دست خودته ... کمکم کن تا دستمو رها نکنم ... همونی بشم که تو میخوای ...








  

چند سالیه که حس خاصی نسبت به تحویل سال از اون جهت که سال قدیم تموم میشه و وارد سال جدید میشیم ندارم ... دست خودم نیست،اصلاً این همه هیاهو و سروصدا و شور رو درک نمیکنم !!! 


اما لحظه ی تحویل سال رو از یه جهت خییییییییییییییییییلی دوست دارم .... اینکه وحدت خاصی بین همه ی آدما بوجود میاد .... برا یک لحظه هم فکر و دل توی اوج هماهنگی قرار میگیره ... و هم این هماهنگی بین همه ی آدما مشترک میشه .... برا همینه که دعای تحویل سال اینقدر دلنشینه ..... همه متوجه یک سمت هستن .... آگاه و ناخودآگاه ... مسلماً بین این همه آدم، افرادی هستن که دعاهاشون به استجابت میرسه و قطرات رحمت این استجابت بر سر همه میباره ... و این رحمت رو با تمام وجود میشه حس کرد ...دوست داشتن


به خاطر همین خیلی دوست دارم همچین لحظه ای به واسطه های الهی پناه ببرم ...


اما ...


امسال میون همراهان هیوا ، یکیشون دقیقاً اون لحظه در جوار کعبه هست ... یکی دیگه مناطق عملیاتی جنوب ... و اون یکی هم مشهد ...


هیوا هم  ...


انگاری روزیش نبود اینبار پناهنده این بزرگواران بشه ....


آره این سری باید از اون نقاب شادیها بزنه به صورتش و درکنار یه همسفر تازه وارد اما همیشگیش به زندگی، چشماشو ببنده و هماهنگ با دل همه ی همنوعاش بشه...


خدایا از تو میخوام اونقدر بهم معرفت بدی که از ته دل بگم الهی رضاً برضاک ... 






  




طراحی پوسته توسط تیم پارسی بلاگ